حرفهای حمیدرضا
 

این شعر را تقدیم به آنهای که خورشید عشقشان غروب کرده

اما بدانید که خدای رحمان به پاس دل سوخته دلان جهان را کروی آفریده است تا در نهایت به هم برسند

غروب عشق

غروبی بود و صحرایی غم آلود

برخسار افق، دردی نهانی

به کوه و دشت خورشید جهانتاب

همی پاشید گردی زعفرانی

نصیب ابر میشد رنگزردی

در آغوش سپهر لاجوردی

درون سینه ی دریای آرام

نمایان بود نقش روی خورشید

بسان خرمن زر، جهره ی مهر

میان آب دریا میدرخشید

کلاغی روی دریا ال میزد

جوانی، نی در آن احوال میزد

زمِین در ماتم هجران خورشید

چو مصروعی دمادم جان بسر بود

تو گویی جان او بر لب رسیده

که همچو دردمندی محتضر بود

ز برّ و بحر و دشت و جنگل و کوه

همه بودند غرق درد و اندوه

زمین گویی به گوش شمس میگفت -

که : دور از روی تو خاموش و سردم

مرو ، ای گرمی جان من از تو

بمان تا روز و شب دورت بگردم

مکن عزم سفر ، آرام من باش

تو بخت روشنی بر بام من باش

ولی مهر درخشان نرم نرمک -

ز پیش دیده در مغرب فرو رفت

تو گویی نو عروس نامرادی -

بزیر خاک با صد آرزو رفت

زمین هم در عزای روی خورشید

بتن از شب ، لباس سوگ پوشید

پس از چندی ز پشت کوه خاور -

جمال نقره فام ماه ، سر زد

فلک با دست ماه عالم افروز

در و دیوار را رنگی دگر زد

ربود از دیده بینندگان خواب

که دارد عالمی دامان مهتاب

در آن دم بر فراز تخته سنگی -

که بر پیشانی ساحل عیان بود

سر مهپاره ی خورشید روی -

بداملن جوانی خسته جان بود

جوان در ماهتاب بوسه انگیز

همیزد بوسه بر چشمی هوس ریز

نگاه آندو ، با هم راز میگفت

نگاه ، عاشقانرا صد زبان است

بود پوشیده از چشم من و تو

هر آن رازی که بر عاشق عیان است

(( تو مو می بینی و او پیچش مو ))

(( تو ابرو ، او اشارتهای ابرو ))

جوانک زلف دختر را به نرمی

بانگشت نوازش تاب میداد

پریرو گریه میکرد از سر شوق

به نرگس های چشمش آب میداد

میان گریه گاهی خنده میکرد

لبش کار مه تابنده میکرد

جوان زیر لب با خویش میگفت :

- مه من ، دلربا شیرین دهانست

(( میان ماه من تا ماه گردون ))

(( تفاوت از زمین تا آسمان است ))

قمر ، این زلف عطرآگین ندارد

قد موزون ، لب شیرین ندارد

لبش چون مادری گمکرده فرزند -

بروی چهره ی جانانه میگشت

تو گویی در میان بوستانی -

بروی برگ گل ، پروانه میگشت

گل یک بوسه از شیرین دهانی -

بود شیرین تر از جان جهانی

پریرو تا برد دل را ز عاشق -

بهنگام نیازش ناز میکرد

خمار آلوده نرگس را به صد ناز -

گهی می بست و گاهی باز میکرد

دلارامی که رمز عشق داند

گهی جان می دهد گه میستاند

جوان ، آهی کشید و گفت : ایگل -

چه خوش باشد که بعد از انتظاری...

کلامش را برید و گفت آنماه : -

 به امیدی رسد امیدواری

جوان گفتا که : من امیدوارم

پری گفت : امشب امّیدت بر آرم

هزاران راز دل گفتند با هم

که گوش با هم نشید آنرا

بلی ، راز دل آشفته دلها

نخواهد بار منّت از زبانرا

بچشم یکدگر تا خیره بودند -

هزاران گفته از هم میشنودند

جوان با چشم گریان ، گاهگاهی -

بچین موج دریا خیره میشد

غم و شوق و امید و نا امیدی -

بجان دردمندش چیره میشد

زمانی از ته دل ، ناله ها داشت

حکایت ها نهانی با خدا داشت

گهی عاشق ز سوز سینه ی خویش -

به روی یار ، گرد آه میریخت

گهی با قطره های روشن اشک -

ستاره بر رخ ان ماه میریخت

ز اشک و آه ، طوفانی بپا بود

(( خدای عشق )) آنجا (( ناخدا )) بود

پریرو ، موی عطر افشان خود را -

پریشان در مسیر باد میکرد

ز هم پاشید بنیاد جوانرا

که در عاشق کشی بیداد میکرد

ورق میزد کتاب دلبری را

که تا خواند فصول آخری را

جوان ، آهسته و آرام آرام

سرش بر سینه ی معشوق خم شد

فروق از دیده ی او رخت بر بست

صدای ناله اش یکباره کم شد

ز شوق خود بپای یار جان داد

به جانان بهتر از جان کی توان داد؟

در آن حالت بروی عاشق زار -

نسیمی نرم نرمک باد میزد

ز مرگ عاشقی هجران کشیده -

خروشان موج دریا ، داد میزد

پریرو با نگاهی حیرت آمیز -

پریشان بود با حالی غم انگیز

در آن دم ناله ی صحرا نوردی -

به کوه و دشت پیچید از ره دور

که او با سوز دل این شعر میخواند -

بآهنگ (( نوا )) اما به صد سوز

خوش آن دلداده ای کاین بخت دارد

که پیش روی جانان جان سپارد

شعر از : مهدی سهیلی

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤ - حمیدرضا