حرفهای حمیدرضا
 

به چه مي انديشي؟

به چه مي انديشي اي مرد هميشه عاشق ولي تنها

به چه مي انديشي در اين اعماق دره هميشه تنها

دره اي كه حسرت هواي تازه اي را دارد

دره اي كه هميشه در اسارت است در اين غم دوري از سرزمين نامحدود

تو نيز مانند آن دره گرفتاري … گرفتاري در اين قفس دوري از عشق

تو را ديدم نشسته اي در گوشه اي از آن دره سكوت

به چه مي انديشي در آنجا؟

تو را ديدم با چشمهاي گريان كه به تك درخت بيد مجنون تكيه داده بودي و به آن بالاي دره نگاه

مي كردي ، نگاه به گلي كه در دامنه دره روييده بود مي كردي

به چه مي انديشيدي وقتي به آن گل نگاه مي كردي؟

از نگاه چشمان خيست فهميدم عاشقي ، و به يارت مي انديشي

به چه مي انديشيدي به راه فرار از آنجا و رسيدن به يارت؟

آنجا بوي تنهايي ميداد ، آنجا غم دوري از يار بيشتر احساس ميشد

آري راهي هست براي رسيدن به يارت ، راهي هست براي رسيدن به آن گل هميشه تنها در آن

سوي دره رود در حركت است ، آب آن رود از باران است ، آن گل با باران زنده مانده است و

عطر نفسهاي تو! پس برو ، برو اي مرد هميشه تنها و عاشق ، برو باران شو تا شايد قطره اي

از بارانت بر روي آن گل بريزد ، تا تو بتواني او را در كنار خودت ببين

از نگاه رود فهميدم ، از شادابي گل فهميدم ، از اشكهاي آسمان فهميدم ، از نگاه تك درخت بيد

مجنون فهميدم كه آنجا اميد هست

آن بيد مجنون شد چون صخره اي روي آن را گرفته بود و نميگذاشت باران بر روي او ببارد

از خواب غفلت بيدار شد ، هنوز در اعماق دره بود ، دو كوه بلند اطرافش را فرا گرفته بود ،

احساس غربت مي كرد ، هر چه ميخواست بالا برود پاها و دستانش قدرتش را نداشتند

طوفان با آن چهره در هم شكسته اش آمد ، طوفان تنها ميخواست آن گل را از جا در بياورد و

او را آزاد كند و با خود ببرد

آن مرد نميدانست چه كار كند و چگونه گل را از دام او در آورد

خون عاشقي در رگهايش جوشيد ، از دره بالا رفت تا به گل رسيد ، جامه اش را بر روي گل

كشيد و با طوفان جنگيد تا پيروز شد

و اين است ماندگارترين عشق در آن دره پر از عشق

ان دره ديگر يك دره تنهايي نبود ، يك دره عاشقي بود

آري آن دره يك دره عشق شد ، و آن گل با عطر نفسهاي مردي كه ديگر احساس تنهايي نميكرد

در كنار او و در آنجا زنده ماندند براي هميشه ، با عشق و محبت

نويسنده : مهدي لقماني

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٧ اسفند ،۱۳۸۳ - حمیدرضا