حرفهای حمیدرضا
 

                              بر بال های اندیشه- امروز، فردا...                                        

دوست دارم يكبار ديگر در چشمانش خيره شوم
و تا ابد
مزمزه كنم ، شيرابه شيرين جفتكهاي خيره گي اش را.
دوست دارم يكبار ديگر در آغوشش غوطه ور شوم
و تا ابد
زمزمه كنم نجواي پر طنين حرفهاي خاكستريش را.
دوست دارم يكبار ديگر . در خاطره اش پرواز كنم
و تا ابد
نظاره كنم ، تصوير شرمگين و لفظ خداحافظيش را.
دوست دارم وقتي از بارش مي گويد،
وقتي از سازش مي گويد،
وقتي از تسليم و جبر مي گويد،
وقتي از تعجيل و صبر مي گويد،
به من بينديشد و پاك بينديشد.
دوست دارم وقتي از شراب و باران مي گويد،
وقتي از عشق و عرفان مي گويد،
وقتي از تحميل و حتم مي گويد،
وقتي از طويل و كم مي گويد،
به من بينديشد و بيباك بينديشد.
مي خواهم پر كنم آخرين ثانيه هاي طپشش را با جادوي نفس هايم.
مي خواهم خالي كنم آخرين ظرف نيم خورده بلورينش را با افسون شعرهايم.
مي خواهم تمام كنم همه خواب و خيالاتش را،
نفسهايش را، خنده هايش را
و بغض هاي فرو خورده اش را.
مي خواهم ،مي خواهم امشب به او بگويم،
بايد امشب به او بگويم.
زيرا،
زيرا مي ترسم كه فردا احساسم ديگر حاضر نباشد،
مي ترسم كه فردا احساسم به پاكي امروز جاري نباشد.
مي ترسم فردا چنين نباشد.
نكند فردا چنين نباشد؟
نكند فردا چنين نباشد؟

اثری از : فرحناز پورنقشبند

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳ - حمیدرضا