حرفهای حمیدرضا
 

                   اگر روزي به كنار من آمدي ...               

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، چشمه ساري از روشني حقيقت در برهوت تاريك زار زندگي من جاري سازي؛ تا رويش يابند همه گم شده هاي بودنم را .


دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، به اميد طلوع نوازش آفتاب مهر و به شوق رويت باران مهرباني؛ چون باز شدن غنچه شكوفه هاي بهاري به روي طراوت شبنم سپيده دم، پلك هاي انديشه ام را بر دريچه اي از بينايي و دانايي بگشايي؛ تا معنا ببخشم شدنم را .

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، با قلمي به رنگ صميميت بر قلب من بنويسي :

هر كس مهرباني نمي داند از ما نيست!

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، قلمي با سبز ترين مركب را به شوق آفريدن شورانگيز ترين و بارورترين انديشه هاي در من به رقص آوري، تا سطر سطر و لحظه لحظه حيات را با خجسته ترين واژه ها آذين بندم.

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، مرا در سيماي ائينه سكوتم بنگري و بزدايي از رخسار وجودم، غبار غم و چهره زشت تلخي را.

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، فراگيرترين و اشناترين نغمه زندگاني را، كه همانا ايمان، اميد و عشق است؛ را براي من بنوازي.

اي نازنين مهربان من! اگر روزي به كنار من آمدي، سبويي از مهرباني بياور تا پر كنم گلدان سفالي كوچك تنهاييم را، و جرعه اي طراوت از شطّ زلال شبنم تا به همراه نسيم شوق سحري، نوازش كند، ريشه هاي خشكيده انتظارم را، و جامي سر شار از نور اميد تا در جنگل سر سبز نگاه تو، از وجودم بروييد هزاران شقايق به رنگ عشق، از شوق با تو بودن.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٤ - حمیدرضا