حرفهای حمیدرضا
 

 


گفت وگو با رضا صادقي

همه آن چه كه شما به عنوان آهنگ‌هاي رضا صادقي شنيده‌ايد،حاصل تلاش و هنر انفرادي اوست. از شعر گرفته تا آهنگسازي، تنظيم و خوانندگي. در شهري كه كيلومترها دورتر از تهران است،ساخته شده. او بسيار خونگرم و رُك‌گوست. شايد حرف‌هايي كه او به راحتي درباره خودش مي‌زند و ترديدي در گفتنش ندارد،‌ براي هر كسي آسان نباشد. او واقعاً به ترانه مشكي و بقيه ترانه‌هايش اعتقاد دارد و آنها را جدي جدي مي‌داند:
آزاده شهمير نوري
* مشكي براي تو واقعاً رنگ عشق است؟
چرا كه نه!
* چرا هميشه مشكي مي‌پوشي؟
ما عادت كرديم كه خيلي چيزها را بپذيريم، بدون اين كه دليل منطقي داشته باشد. مثلاً مشكي شوم است. رنگ غم است. رنگ ظلم و ستم است. من از بچگي در ذهنم بود كه اگر اين‌طوري است،پس چرا رنگ پارچه خانه خدا مشكي است؟ خدايي كه منبع عشق است، پس بايد رنگ عشق روي خانه‌اش باشد. اين دليل بزرگي بود،يا رنگ چشم‌هاي مادرم كه تا به حال احساس بدي در آن نديدم. بحث من اصلاً‌ رنگ نيست.من با تفكري كه به آن عادت كرديم مخالفم.
* يعني مي‌خواهي اين عادت را از بين ببري. غير از لباس‌ها، عصايي كه دستت گرفتي هم سياه كردي! فكر مي‌كني اين كارها نتيجه‌اي دارد؟
خوب خيلي رنگ‌هاي ديگرهم هستند كه قابل برداشت هستند، اما طور ديگري بايد آنها را ديد.
* چرا آنها را انتخاب نكردي؟
مشكي خيلي خيلي عميق‌تر است. فكرم رو مشغول كرده بود.
* به چيزهايي كه ديگران مي‌گويند و داستان‌هايي كه تعريف مي‌كنند ربط دارد؟
نه، نه! نمي‌دانم ما ايراني‌ها چرا عادت داريم از همه چيز فيلم هندي بسازيم. اما خيالتان راحت هيچ موضوع شكست، مرگ، نبودن،‌ رفتن، جدا شدن و رها كردن و اين‌طور چيزها نبوده.
* چرا براي كارهات مجوز نگرفتي؟
تا دو يا سه سال پيش اصلاً به فكر اين نبودم كه مجوز آلبوم بگيرم و كارهام را به بازار بفرستم،‌ اما از دو، سه سال پيش كه به فكر افتادم و اقدام كردم. من نمي‌خواستم كار بدون مجوز بيايد. آلبومم به زودي يعني اوايل سال آينده با مجوز به بازار مي‌آيد.
* هيچ دخالتي در پخش شدن كارت نداشتي؟
نه، هيچ دخالتي نداشتم. دست به دست گشت. اما بعد خيلي هم ناراحت نشدم. براي من اين كارها سياه مشق بود. چون موسيقي را آكادميك نخوانده‌ بودم مي‌خواستم بفهمم كجاي كار بد است، كجا خوب است. وقتي آمدم تهران و كارها را ضبط استوديويي كردم ديدم كه تعدادي از آهنگ‌ها پخش شد.
* چند وقت دنبال مجوز آلبومت بودي؟
يك بار. من يك اخلاق بد دارم و آن اين است كه هيچ وقت اصرار نمي‌كنم، وقتي به كارم مجوز ندادند من هم رها كردم و ديگر دنبالش نرفتم.
* يعني فقط يك بار! خيلي‌ها بارها رفتند و آمدند تا بالاخره مجوز گرفتند، فكر نمي‌كني خيلي زود نااميد شدي؟!
البته بعدش چند بار دوستان رفتند دنبال مجوز اما خودم ديگر نرفتم. مگه من چه حرف بدي مي‌زدم كه نبايد مجوز بگيرد. اصلاً بحث من همين است كه چرا بي‌خودي به بعضي از كارها مجوز نمي‌دهند.
* پس تو به تنهايي مي‌خواهي همه چيز را درست كني؟
بايد درست شود. چه به دست من و چه به دست ديگران. گفتند شعرهايش بي‌محتواست، ملودي‌اش بي‌محتواست. گفتم خوب پس بروم بيشتر كار كنم و درستش كنم. اما بعد ديدم كه بي‌محتواتر از ما زياد هست. چطور كسي كه مي‌خواند «با كت شلوار طوسي دارم مي‌روم عروسي» مجوز مي‌گيرد اما من مجوز نمي‌گيرم.
* خوب شايد دلايلشان منطقي بود؟
اصلاً نگفتند كه چرا بد است و رد شده. كجا ايراد دارد. شايد كارهاي 76 و 77 مشكلاتي داشت. اما آنهايي كه بردم ارشاد مشكل موسيقيايي نبود. مشكل سليقه‌اي بود. من هيچ ادعايي ندارم. موسيقي من موسيقي نيست. شعرهايم هم شعر هم نيست. هر اسمي مي‌خواهيد روي آن بگذاريد. من خودم زير شعرهايم نوشته بودم كلام. هيچ تعصبي هم ندارم. موسيقي من حس من است. مي‌خواهم حسم را اين‌طوري بيان كنم. خيلي‌ها مثل آقاي بيات و انتظامي كار مي‌سازند. آنها موسيقي است. تجربه و تحليل دنبالش است. اما موسيقي من وخيلي‌هايي كه هم نسل من هستند، شكل ديگري است. هشتاد درصدش احساس است، اما مردم دوستش دارند.
*
*
* بعد دچار مشكل نشدي؟
نه. من در ايران در بندرعباس دو كنسرت دادم. كارهايم براي كنسرت مجوز دارد اما براي آلبوم ندارد. بعد از عيد هم قرار است در شيراز امتحان بدهم. در ضمن 8 آهنگ من مجوز گرفته و بعد از عيد آلبومم هم بيرون مي‌آيد.
* سبك موسيقي تو و شعرهايي كه استفاده كردي طوري است كه از نظر هنري خيلي نمي‌توان از آن دفاع كرد. چرا اين موسيقي را انتخاب كردي؟
من اين موسيقي را دوست دارم. بخش زيادي از موسيقي من حسي است. ادعايي ندارم و اگر نقدي بر آن باشد مي‌پذيرم. هر مشكلي دار د قبول است.
* فكر نمي‌كني يك طبقه خاصي مخاطب تو باشند و شايد خيلي جدي گرفته نشود.
نمي‌دانم، حتماً شما هم چيزهايي شنيده‌ايد. حرفتان قابل احترام است. اما خيلي از آهنگسازان كه با آنها صحبت كرده‌ام موسيقي مرا خيلي قبول دارند. مثلاً پويا نيك‌پور كه آهنگساز بسيار خوبي است،‌ از موسيقي من لذت برد و آن را قبول كرد.
مهم اين است كه مردم لذت ببرند و دوست داشته باشند. نمي‌دانم شما نظر خودتان را داريد، اما من فقط مي‌گويم دارم سعي مي‌كنم كه تفكري از موسيقي را عرضه كنم كه مبتني بر احساسم باشد، هيچ اشكالي هم ندارد. ممكن است خيلي‌ها گوش بدهند و بگويند اين مسخره‌بازي است. اما گوش مي‌دهند و همان موسيقي پرطرفدارترين است. اين كه مردم گوش بدهند براي من قابل قبول است. من سعي مي‌كنم موسيقي‌ام را با تكنيك خوب به بهترين نحو با احساسم همراه كنم و جلو ببرم.
* موسيقي عصار يا جواد يساري را گوش مي‌دهي.
موسيقي عصار را شنيده‌ام و گوش مي‌دهم. موسيقي او خوب و زيبا و قابل احترام است. اما جواد يساري را نشنيده‌ام.
نه اين كه نشنيده باشم، ‌به هر حال در تاكسي و اين طرف و آن طرف شنيده‌ام. اما كارهايش را دوست ندارم. تا اندازه‌اي كه آنها را در خانه بگيرم و گوش بدهم. من فكر و ذكرم جاي ديگري است. ذهنيتم چيز ديگري است، اگر او را گوش بدهم فكرم از آن چه مي‌خواهم كاملاً دور مي‌شود، مثل اين كه كسي كه كارش بازي فوتبال است، مدام منچ و مارپله تمرين كند و گوش بدهد.
* موسيقي‌هاي ما آن قدر دور از هم و وسيع نيست كه شما اين‌طور مي‌گوييد.
گوش دادن موسيقي براي من كه خواننده‌ام، براي يادگرفتن و اضافه كردن اطلاعات است. نمي‌خواهم لذت ببرم. جواد يساري براي من چيزي ندارد كه بخواهم ياد بگيرم.
* خودت چه موسيقي‌هايي دوست داري؟
من بيشتر موسيقي بي‌كلام گوش مي‌دهم تا خواندن ديگران روي خواندنم تأثير نگذارد و در ذهنم چيزي نماند.
* چه سبك‌هايي؟
بيشتر موسيقي‌هاي اركسترال و كلاسيك گوش مي‌دهم.
* جالب است كه سبكي كه كار مي‌كنيد با موسيقي‌اي كه گوش مي‌كنيد اين‌قدر متفاوت است. چرا؟
من آن موسيقي را گوش مي‌دهم كه لذت ببرم. اكثر ويولن‌ها و گيتارهايي كه استفاده مي‌كنم به موسيقي كلاسيك نزديك است.
* خيلي كم پيش مي‌آيد كه يك نفر موسيقي كلاسيك گوش كند و يك پاپ مردمي بسازد، بدون اين كه برايش فقط حس مهم باشد. اگر محمد نوري اين را مي‌گفت قبول مي‌كردم.
مگر كسي كه عصار گوش مي‌كند كاملاً‌ سبك او را مي‌گيرد و به كار مي‌برد؟
* اصولاً كسي كه پاپ گوش مي‌دهد، پاپ مي‌سازد. كلاسيك گوش مي‌كند كلاسيك مي‌سازد. موسيقي پاپ تا كلاسيك خيلي فاصله دارد.
مي‌دانم اما من سعي مي‌كنم از سازهاي كلاسيك استفاده كنم. مثلاً تيمپاني، ويلن و يا در شيوه آهنگسازي. اما صداي من به آن سبك نمي‌خورد كه بخواهم آن طور كار كنم.
* موسيقي كلاسيك گوش دادن تو را از فضاي پاپ دور نمي‌كند؟
اين طور هم نيست كه اصلاً چيزهاي ديگر گوش ندهم. با سبك‌هاي دنيا آشنا هستم و آنها را دنبال مي‌كنم. اما نه آن‌طور كه با علاقه و انتخابي باشد. آن چه كه مدام در لحظات من هست موسيقي كلاسيك است.
* بندر عباس به دنيا آمدي و بزرگ شدي؟
بله، تا پارسال همان‌جا بودم.
* موسيقي ساختن آنجا سخت نيست؟
خيلي سخت است. امكانات خيلي كم است. من هيچي نداشتم يك اتاق. يك كامپيوتر، يك آمپلي‌فاير يا حداكثر يك ميكسر، يك ميكروفن و يك كيبورد. همه را همين طور شروع كردم. بعدها در يك استوديوي خانگي بعضي از كارهايم را ضبط كردم.
* تهران نمي‌ماني؟
نه، من ماندني نيستم. فقط آمدم اينجا تا كارهايم حرفه‌اي‌تر ضبط شود و كيفيت بهتري داشته باشد. بعدها دوباره به بندرعباس برمي‌گردم. آمدم تا خرده‌هايي كه به موسيقي من گرفته مي‌شود برطرف كنم. من تا چهار، پنج سال پيش مجبور بودم به خاطر امكانات كم، در يك لحظه هم بخوانم و هم كيبورد بزنم و در يك لحظه آنها را ضبط كنم، چون امكان ديگري وجود نداشت و نمي‌توانستم آنها را جدا جدا ضبط كنم و اگر خراب مي‌شد ناچار بودم همه را دوباره از اول بزنم.
* فكر نكرديد كه بهتر است يك دوره آواز ببينيد؟
خيلي دوست داشتم آواز كار كنم. اما بنا بر شرايط نشد.
* پس آهنگسازي و تنظيم را چطور ياد گرفتي؟
تنظيم و آهنگسازي حسي است. من چون استاد نداشتم سعي كردم از ديگران ياد بگيرم. از كارهاي آقاي چشم‌آذر خيلي الهام گرفتم.
* مي‌توانيد نت بنويسيد؟
نه، براي بخش‌هاي كوچك مي‌توانم نت بنويسم اما اركستراسيون را نمي‌توانم انجام دهم. حتي براي كنسرت و تنظيم آهنگ‌ها براي نوازندگان گفته‌ام كه اميد حاجيلي نت‌ها را بنويسد. در بندرعباس ريتم در خون بچه‌هاست و بچه‌هاي كوچك به راحتي ريتم مي‌زنند. في‌البداهه نوازي‌شان واقعاً قوي است.
* هنوز هم مي‌خواهيد كارهايتان را خودتان تنظيم كنيد؟
بله. البته دوست داشتم روزي مي‌آمد كه يكي از كارهايم را بابك بيات مي‌ساخت و در سن پيري مي‌گفتم بابك بيات برايم كار ساخته است.
* يعني فكر مي‌كني اگر به بيات مي‌گفتي قبول مي‌كرد؟
نمي‌دانم، فقط دوست داشتم برايم كار بسازد. همين. حداقل اميدوار بودم كه بسازد.
* تهران نمي‌خواهي كنسرت بدهي؟
فعلاً تصميمي برايش نگرفتم. اما دوست داشتم كه در شيراز كنسرت بدهم چون آنجا را تا به حال نديده‌ام و دوست دارم آنجا را ببينم. راستش را بخواهيد خيلي دوست داشتم در تخت‌جمشيد كنسرت بدهم،‌ اما ديدم توقع زيادي است. بعد گفتم كه همان شيراز هم خوب است.
* ياني و شجريان هم نتوانستند آنجا كنسرت بدهند. شما اعتماد به نفس خوبي داريد! قابل تقدير است.
خوب چرا نباشم. حداقل مي‌توانستم دوست داشته باشم،‌ مگر نه.
* تا به حال شده در خيابان يا تاكسي باشي و كسي درباره تو به خودت چيزي بگويد اما تو را نشناسد.
يك بار در تاكسي نشسته بودم، راننده «داشتم فراموشت مي‌كردم» را گوش مي‌داد. بعد گفت اين آقا داشته از شيراز مي‌آمده بندرعباس تصادف مي‌كند و زنش و فرزندش در آتش مي‌سوزند و مي‌ميرند، خودش هم پاهايش را از دست مي‌دهد و از همانجا تصميم مي‌گيرد لباس سياه بپوشد. پرسيدم اينها را از كجا شنيده‌اي،‌ گفت همه دنيا مي‌دانند تو چطور نشنيدي!
* تو چه گفتي؟
هيچي

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٤ - حمیدرضا