حرفهای حمیدرضا
 

نبودن تو ...

و هجوم افکارات پراکنده ی منشأ گرفته از خاطرات نبودنهایت ، زندگيم را تماماْ تيره و تار می سازد.

احساسی ناشناخته ، احساسی که هرگز تجربه اش نکرده ام ، احساسی تلخ و تاريک ....

همين !

همين يک سطر توصيفی برای احساسم بود ، سطر کوچکی که معنی اش درياييست.

قطره های اشکی که پی در پی خودشان می آيند و می روند پی کارشان !

بدون هيچ بيننده ای ، بدون هيچ داننده ای .....

حتی تو !

تو هم هرگز نخواهی فهميد نبودنت مرگ است ، مرگی برای من ، منی که ديوانه وار دوستت داشتم ، دوستت دارم و دوستت خواهم داشت !

من و آن اتفاق غم انگيز در جاده ای با دو خط ، نه موازی ، بلکه شيبدار در حال حرکتيم ، حرکت به سوی وصل ، به سوی هم آغوشی ...

مرا بفهم ، عشقم را .... تمام احساسهای خوبم را .... همه را بفهم !

ای تو تنها اميدم !

ای تو معشوق خواستنی و يکی يکدانه ام !

حواست کجاست ؟! من با توام ، با تويی که بودنم با بودنت ارتباطی عميق دارد ، با تويی که بودنت دليل محکميست برای جاری شدن زندگيم به سوی نهايتی همگانی !

مرا درياب ، من محتاجم به تو ، من محتاجم به آغوشت !

من در قفس آهنی تنهايی محبوسم ،  ای بهانه ...

 

  •  

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳ - حمیدرضا