وقتی بی تو بودن را احساس کردم!!!!         <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

امشب، یکی از شبهای خدا بود ولی با سکوتی سنگین که گوشهایم را با حجم سنگینش پر می کرد و فقط اجازه می داد که به تو یگانه معشوقم فکر کنم . کنار درخت نارنج حیاط که فارغ از هر غمی بود ایستادم کاملا ً هم قد من شده بود،و هم سن و سال من و اکنون از آن زمانی که آن را با هم کاشتیم ، نوزده سالی گذشته بود ، بوی نارنج ها همراه با یاس های سپید روی لبه ی دیوار ، فضای شب را با نم نم باران دل انگیز کرده بود و حسابی زیر نور ماه احساس آرامش می کردم .

بوی خاک، همه جا پیچیده بود، و من رو یاد اون شبهایی می انداخت،که همیشه بعد از خوردن هندوانه ی شب یلدا با هم آب بازی می کردیم، و با آب حوض دیوار های خانه ی مادر بزرگ را خیس می کردیم و آن وقت از سرما به زیر تک نارون باغچه پناه می بردیم و تو مرا در آغوش می گرفتی و آن گاه من از گرمای وجودت گرم تر و گرم تر می شدم تا جایی که از گرما عرق می کردم و آن و قت بود که تو برایم اشعار عاشقانه ات را  می خواندی و من آن لحظه ها بود که می فهمیدم چقدر بیش تر ازهر

لحظه ای به تو علا قه مندم .

آری!! این چنین بود که تو مرا اسیر آن صدای پُر طنینت کردی و مرا عاشق نگاههای آن چشمان مشکی ات !

بهد از این که تو را تحسین می کردم، آن وقت بود که هر دو از گرمای عشق لباسهایمان خشک شده بودند ، لُپ های سفید تو هم ، هم چون من قرمز می شدند و من جمله ی " دوستت دارم " را در چشمانت می خواندم ولی تو هرگز عشقت را در کلمه به من نمی گفتی ، بلکه آن را در شرم چشمانت و در اشعارت به من می فهماندی و تو خود خوب می دانستی که من می دانستم که تو عاشقم بودی !

چه روز ها و چه شب های عاشقانه ایی را که در کنار هم نمی گذراندیم و چه زود تمام شد ، آن لحظه های نا یاب زندگی !

باد سردی وزید!!..........

 

یاس های روی لبه ی دیوار پر پر شدند ! نارنجی بر زمین افتاد، به ساعت- اتاقم نگاه کردم ساعت دو نیمه شب بود.

آه !! دو شب ، همان ساعتی که من و تو با هم در کوچه ها قدم می زدیم و بوسه های ابر های باران زا بدرقه ی راهمان بودند ، تا پارک سر سبز و دنج دمه خونمون!

آره ! همون پارکی که اوّلین دیدارمون اون جا کنار شیر آبخوریش بود، همون جا که تو به خاطره من دعوا کردی و بعد خودت را به راحتی توی دل من جا کردی و بعد .....

هوا سرد است .

اکنون که در کنار حوض حیاط هستم و ابر های تیره روی قرص ماه را پوشانده اند ، دیگر مثل گذشته سایه ی پُر مهر و جذ ّاب صورت تو را روی قرص ماه در کنارم نمی یام. آری ، تو نیستی و من باز هم امشب مثل هر شب ، با خیالت از خواب پریدم و تا لب حوض رفتم تا شاید دوباره عکس تو را از بین پرتو های نور ماه ببینم، شاید که دوباره مرا به یاد آوری و بدانی که من چقدر بدون تو تنها و پوچم!

شاید امشب که با پرستوی عاشقت در کوچه ها قدم می زنی،  ابر های باران زا ی کوچه های قدیمی ، صدای نهیب شکستن قلب من را به گوشهایت بر سانند ، تا شاید تو دوباره برگردی و مرا لیلی ِ اشعارت صدا کنی!

چرا که من هنوز هم در حیاط خانه ی مادر بزرگ به انتظار صدای باز شدن در و قدم های محکم تو هستم ،  و بیش تر از هر لحظه ای  بی توبودن را ا حساس می کنم!!!

 

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
مداد سفید

خدا گفت:زمين سردش است.چه كسی می تواند زمين را گرم كند؟ ليلی گفت:من. خدا شعله ای به او داد.ليلی شعله را توی سينه اش گذاشت. سينه اش اتش گرفت.خدا لبخند زد.ليلی هم. خدا گفت:شعله را خرج كن.زمينم را به اتش بكش. ليلی خودش را به اتش كشيد.خدا سوختنش را تماشا كرد. ليلی گر می گرفت.خدا حظ می كرد. ليلی می ترسيد اتشش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست.خدا اجابت كرد. مجنون سر رسيد.مجنون هيزم اتش ليلی شد. اتش زبانه كشيد.اتش ماند.زمين خدا گرم شد. خدا گفت:اگر ليلی نبود زمين من هميشه سردش بود.***** چشمانمان منتظر دیدار شما میماند

saba

سلام...تنهايی!!! چه حس آشنايی...دلم گرفت به ياد همه اشک ها.....ممنون که سرزديد...پايدار باشيد و شاد.....