اگر .... اجازه....

اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

اجازه بده گاهی، زمانی از آن تو باشم

 

اگر نمی توانم گاهی، زمانی از آن تو باشم

 

بگذار هر وقت که تو می گویی کنار تو باشم

 

اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم

 

بگذار باعث سرگرمی تو باشم

 

اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم

 

اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم

 

اما مرا اینطور ترک نکن

بگذار دست کم چیزی باشم.

 

 

شل سیلور استاین
/ 20 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مست وصال

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سكوت كرد جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سكوت كرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سكوت كرد به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سكوت كرد كفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سكوت كرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سكوتش را شكست و گفت : عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يك روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يك روز ؟ با يك روز چه كار مي توان كرد ؟ خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي كن

مست وصال

او درآن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما، اما درهمان يك روز دست بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد كفش دوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه او را دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور كرد و تمام شد او در همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود...

مست وصال

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يك روز چه فايده ايي دارد بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند

zahra

دلم مى خواهد برايتان از بانويى سخن بگويم كه خيال سبزتان نيمه شبى بر اقامه سبزش سلام مى دهدو در آينه حرمش چهره آرايد. برايتان از بانويى سخن مى گويم كه همانند زينب (س) كه براى قيام قربانى داد و خورشيد عاشورا را با صبرش تعريف كرد، او هم با قدمهاى پرحياتش، به سرزمين كويرى قم حيات بخشيد ودر رگ ايرانيان خون حمايت از ولايت را جارى ساخت. سلام مهربون//میلاد با سعادت حضرت معصومه وامام رضا علیه السلام را تبریک می گویم برای شما دوست خوب ومهربونم آرزوی موفقیت دارم//التماس دعا //به منم سربزنید

زرشكي

سلام . چقدر توی اجازه گرفتن حرف بود و من نميدونستم (چشمک)

kiya

سلام عزيز ....خوبی من آپ کردم منتظر حضور گرمت هستم......فعلا

ياسر

سلام وب قشنگی داری وقت کردی به من هم سر بن فعلاْ

ز.ن.دریا

چقدر زيبا...خوشحالم امروز تونستکم اينجا بيام...

maryam

سلام خيلی زيبا بود و شيوا خسته نباشيد