اگر روزي به كنار من آمدي ...               

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، چشمه ساري از روشني حقيقت در برهوت تاريك زار زندگي من جاري سازي؛ تا رويش يابند همه گم شده هاي بودنم را .


lineallora.jpg

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، به اميد طلوع نوازش آفتاب مهر و به شوق رويت باران مهرباني؛ چون باز شدن غنچه شكوفه هاي بهاري به روي طراوت شبنم سپيده دم، پلك هاي انديشه ام را بر دريچه اي از بينايي و دانايي بگشايي؛ تا معنا ببخشم شدنم را .

lineallora.jpg

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، با قلمي به رنگ صميميت بر قلب من بنويسي :

هر كس مهرباني نمي داند از ما نيست!

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، قلمي با سبز ترين مركب را به شوق آفريدن شورانگيز ترين و بارورترين انديشه هاي در من به رقص آوري، تا سطر سطر و لحظه لحظه حيات را با خجسته ترين واژه ها آذين بندم.

lineallora.jpg

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، مرا در سيماي ائينه سكوتم بنگري و بزدايي از رخسار وجودم، غبار غم و چهره زشت تلخي را.

lineallora.jpg

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، فراگيرترين و اشناترين نغمه زندگاني را، كه همانا ايمان، اميد و عشق است؛ را براي من بنوازي.

lineallora.jpg

اي نازنين مهربان من! اگر روزي به كنار من آمدي، سبويي از مهرباني بياور تا پر كنم گلدان سفالي كوچك تنهاييم را، و جرعه اي طراوت از شطّ زلال شبنم تا به همراه نسيم شوق سحري، نوازش كند، ريشه هاي خشكيده انتظارم را، و جامي سر شار از نور اميد تا در جنگل سر سبز نگاه تو، از وجودم بروييد هزاران شقايق به رنگ عشق، از شوق با تو بودن.

/ 0 نظر / 4 بازدید