تا تو هستی زندگی باید کرد

این مطالب را به فداکارانی که در عشق حقیقت را می بینند و خود را فدای محبوب می نمایند تقدیم میکنم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پرچم کمک داور سرنوشت مدتهاست به علامت در آفساید ماندن شادیهایم بالاست  

نتیجه سرنوشت من و زمستان با هم به تساوی کشیده شد

در حقیقت بازی به نفع تو تمام شد

تقدیر ، قانون گل نهایی را منحل کرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه سکوت مرا بشکنی

سرنوشت حتی ثانیه ای وقت اضافی برای باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نکرد

قلب من بیشترین گل را از تو خورد

تو دروازه قلبم را با مهارتی عجیب گشودی و ترجیح دادی که دروازه سکوتم همچنان بسته بماند

شنیدم که تکل از پشت کارت قرمز دارد ، نمی دانم آن زمانی که سرنوشت به تنها بخش باقی مانده از آرزوهای من پشت پا زد، داورها کجا بودند ؟

هیچ کس حتی کارت زرد نشانش نداد، چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بیند

سکوت تو خطای مسلّمی است که پنالتی دارد  زیبا !

غمت آرزوهایم را دروکرد  زیبا !

مدّت هاست که تو دفاع آخر یا همان عقل مرا به شدّت مصدوم کرده ای

یاد تو دائم با ضربه های آزاد درست کنار دروازه های قلبم آتش به جانم می زند

دروازه خود را بستی و نقطه ضعف دل رسوای مرا یافتی

زیبا !قضیه یک کرنر ساده نیست ، تو از همه طرف به من گل زدی ،

درد دلهایم را به اوت نزن  

به خدا اینها شوت های هوایی یک نفس نیستند ، ضّد حمله هم نیستند که دفعشان کنی

زیبای من نگذار فراق تو در همین بازی نخست از دور شرکت کنندگان در مسابقه زندگی جام پیکار حزفم کند

زیبا تو چه آسان مرا از اوج جدول آرامش به دسته آخر دلواپسی فرستادی من فقط از تو گل خوردم

حالا که درکم می کنی با مهربانیت برایم از تقدیر ، آوانتاژ بگیر

زیبا یاد تو در بین نود دقیقه صبوری و تحمّل هم رهایم نمی کند

تو را به خدا تجدید نظر کن ، تو دیگر کارت قرمز نشانم نده

کسی که خودش یک کارت زرد هم ندارد آن قدر مهربان است که گمان نمیکنم به کسی که خطایشتنها دیوانگی اوست کارت قرمز نشان دهد

زیبا ! محرومم نکن ، بگذار تماشایت کنم تا زندگی کنم

توپ تقدیر  و زمین دنیا را خواهم بوسید

و با افتخار به عنوان پیش کسوتی در عشق برای همیشه با جام زندگی خداحافظی خواهم کرد.

 تا تو هستی زندگی باید کرد ))))

 

 

نوشته : عماد کماليان

/ 2 نظر / 3 بازدید
iraneditor

اما در مسلك‌ِ شاعرانه‌، اين‌هاحرف‌ اول‌ را نمي‌زند. حالت‌ِ نگاه‌ و خط‌ِ اندوه‌ِ دختر است‌ كه‌ ساكتت‌مي‌كند. دلت‌ كه‌ به‌ تاپ‌ تاپ‌ افتاد، كار تمام‌ است‌. نامه‌ از دستت‌مي‌افتد و خارِ گل‌ به‌ دستت‌ مي‌رود: «چي‌ به‌ هم‌ گفتين‌؟» «با نگاه‌، همه‌ چي‌!» «يعني‌ گفتي‌ كه‌ دوستش‌ داري‌، اون‌ چي‌؟» «اون‌ فقط‌ سرخ‌ شد!» «لابد تو هم‌ با زرد شدنت‌، اين‌ رو بهش‌ گفتي‌!» «آره‌!» لويي‌، يكي‌ از همان‌ بچه‌ زبل‌ها بود كه‌ حرفش‌ را مي‌زدم‌. باباش‌نعلبند و عرق‌خور، با صورت‌ استخواني‌، چشم‌هاي‌ فانوسي‌ و كم‌سوو سبيل‌ِ چنگيزي‌، كه‌ مي‌فرستادش‌ دنبال‌ِ عرق‌. لويي‌ سوت‌ مي‌زد، يعني‌ كه‌: «بيا!» بابام‌ مي‌گفت‌: «با اين‌ پسره‌ي‌ لات‌ نرو!» لويي‌ از آن‌جا كه‌ گردن‌ِ باريك‌ و بلندي‌ مثل‌ كدو قلمي‌ داشت‌ و اسم‌ساقه‌ي‌ آن‌ «لو» ست‌، به‌ لويي‌ شهره‌ شده‌ بود! البته‌ الفباي‌ زبان‌ فرانسه‌را هم‌ مي‌دانست‌. لويي‌، دختربازي‌ بلد بود و مي‌گفت‌: «از كفتربازي‌ آسان‌تره‌!»

Alien

سلام - خوبی عزيزم؟؟؟ ممنون که به من سر زده بودی - مطلبت فوق العاده بود - خيلی قشنگ و دلنشين - بازم پيش من بيا - آپ هستم - منتظرتم - موفق باشی - بابای