دو داستان عبرت آموز

مرد جوان و دختر کشاورز

مرد جواني در ارزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود كشاورز گفت برو در ان قطعه زمين بايست.من سه گاو نر را ازاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را بتو خواهم داد. مرد قبول كرد.در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد . باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد.گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد. سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد... اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود.براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي.

دعای صادقانه

زنى  با لباسهاى مندرس و كهنه و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشى محله شد و با فروتنى از صاحب مغازه خواست كمى خواروبار به او بدهد . به نرمى گفت شوهرش بيمار است و نمى تواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. صاحب مغازه با بى اعتنايى محلش نگذاشت و با حالت بدى خواست او را بيرون كند.زن نيازمند در حالى كه اصرار مى كرد گفت:اقا شما را به خدا  به محض اينكه بتوانم پولتان را مى اورم. صاحب مغازه گفت نسيه نمى دهد. مشترى ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي ان دو را ميشنيد به مغازه دارگفت :ببين خانم چي مي خواهد خريد اين خانم با من . خواروبار فروشى با اكراه گفت :لازم نيست خودم مى دهم . ليست خريدت كو ؟زن گفت اينجاست: ليست ات را بگذار روى ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر .زن با خجالت يك لحظه مكث كرد از كيفش تكه كاغذى در اورد وچيزي رويش نوشت و ان را روى كفه ترازو گذاشت؟ همه با تعجب ديدند  كفه ترازو پايين رفت.خواروبار فروش باورش نشد  مشترى از سر رضايت خنديد مغازه دار با نا باورى شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد. كفه  ترازو برابر نشد و ان قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند.در اين وقت خوارو بار فروش با تعجب و دلخورى تكه كاغذ را برداشت  ببيند روى ان چه نوشته شده است كاغذ ليست خريد نبود بلكه دعاى زن بود كه نوشته بود :"اى خداى عزيزم تو از نياز من باخبرى و خودت ان را براورده كن.مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساكت و متحير خشكش زد.زن خداحافظى كرد و رفت .مشترى يك اسكناس پنجاه دلارى به مغازه دار داد وگفت:فقط اوست كه مى داند وزن دعاى پاك و خالص چقدر است ...   بر گرفته از کتاب لبخند خدا

/ 6 نظر / 18 بازدید
مداد سفيد

سلام ...خوبی حميد آقا ؟ ...چه عجب آپ کرديد بابا نمی گيد ما دلمون براتون تنگ ميشه ؟! ... چشم ايشاالله اگه رفتم حتما برای شما دعا می کنم و دوستانمون رو فراموش نمی کنم ... راستی اين هفته نتايج ما مياد برام دعا کنيد ...خوش باشی

عاطفه

سلام آقا حمید من کم پیدا شدم یا اینکه شما دیر به دیر اپ می کنید؟هر وقت میومدم وبلاگتون همون پست قبلی بود! این پستتون خیلی جالب بود .بهترین داستان بود که تا حالا خوندم ....کوتاه،آموزنده،دلنشین.....دیر آپ کردین ولی محشر آپ کردین.....منتظرتم

مريم

سلام شما خوبيد هر دو متن زيبا بود

الهه

سلام دوست عزيزم خوشحالم بعد از مدتها دوباره هستيد ......امیدوارم همیشه باشید و همیشه شاد و سلامت داستانهاعالی بود ........ از اينکه بهم سر زدی خوشحالم کردی و ممنون راستی عکسی که در اين پست گذاشته بودم هم از کارهای خودم بود

دختر پاییز و نياز

سلام آقا حمیدرضا داستان خیلی قشنگی بود.هر دو داستان جالب و جدید بود.منتظر پستهای بعدیتون هستیم. و مرسى كه به ما سر زدين.به روزيم و منتظر حضور دوباره شما.موفق باشين