دگر بر شام غمگینم نمی آیی به مهمانی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دگر بر صفحه رویم نمی خوانی پشیمانی

تو از افلاک می آیی و من در قعر دنیایم

هزاران بار می گویم به دور از حدس و امکانی

من از رگبار می آیم من از برف و زمستان ها

تو اما آبی و گرمی شبیه یک تب آنی

به احساسم گره خورده حضورت چون غمی شفاف          

غمی در عمق خواهش ها ، به پشت خنده ، زندانی

تو را من دوست می دارم ، تو را با عمق احساسم

بیا بر شام غمگینم هر از گاهی به مهمانی

 

باغ پاییزی

از کوچه ای قدیمی می گذشتم ،کوچه ای با دیواری نیمه شکسته و کاهگلی و یک جوی باریک که از کنار کوچه میگذشت . یکی از کوچه هایی که هنوز بوی کهنگی و دل میداد . بوی سادگی وراز دلدادگی، کنار دیوار نشستم ،چشمهایم را بستم آخ اگر بمیرم این لحظه را با خود به فراموشی نخواهم برد هوایی داشت این بوی غریب پاییز که از لابلای شاخه های شکسته باغی از پشت دیوار می آمد زلال تر از باران بود و نازک تر از نسیم این دل بیقرار من . پا در راه نهادم ،وسط باغ ایستادم و نگاه کردم ، غمگین .

می پیچید صدای هوی هوی باد به گوشم انگار از درختان های های گریه می آمد مرا هم گریه می آمد. کلاغی از لابلای شاخه های خشک فریاد بر آورد ، با خود گفتم کلاغک در عزایت تعزیت خوان است و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است ،از هر سو همچون پولکهای زرد از شاخه میریزند برگهایت. تنت در پنجه مرگ است .گفتم ای باغ ، پاییز تو پاییز اندوه است؟دل تو، دلی سرد است ؟لبریز اندوه است ؟

خطاب آمد پاییز من پاییز مرگ است ،اندوه من اندوه دلی سرد است ،برگهایم ،گلهایم مرا بدرود گفته اند اما مرا در پی بهاری است ،امید برگ و باری است نسیم باد نوروزی مرا در حریر یاس می پیچد  باغبان از نو بر اندامم گلبوته می پوشاند ،پروانه می شبنم ز جام لاله می نوشد و اردیبهشت از نو بر انگشتانم نگین غنچه میکارد ، من از رنگارنگ گلها می شود جشنم چراغانی و آسمان بر این بزمم تگرگ ریز جای نقل می پاشد و ابری سکه باران روی دستانم میگذارد.چشمهایم را باز کردم با خود گفتم دل بیقرار من کجا میروی با من بیا اینجا غمش عزم سفر دارد به فردایی دلش شاد است .

نوشته : elaheh bakhtiarkia

/ 7 نظر / 13 بازدید
مهدی=--~=-~-دفتـــــــر عشــــــق

سلام دوست عزيز . خوبي؟ دفتر عشق با دو متن آپديت شد . خوشحالم ميکني با حضورت و خوشحال ميشم براي هر دو متن نظر خودتو بدي. شاد باشي. يا حق

ebakhtiarkia

اگر بر شام غمگینت مهمان میخواهی اگر بر صفحه رویت پشیمان نمی آیی اگر از بام افلاکی منم از کهکشانی از ستاره گل و نور و تبسم ، عاشقانه شام غمگینت را کنم با نورم شاعرانه زنم بر این مهمانی بزمی دوستانه که هی رفیقان این شام را کنید شادمانه

ebakhtiarkia

به چشمانم آموختم که هر کسی را نبیند گفتم بار ها و بارها که به انتظار به در خیره نماند به زبانم آموختم هر نامی را بر لب نیارد . به لبهایم آموختم هر لبی را نبوسد . به پاهایم آموختم هر راهی را نرود .به اشکهایم سپردم برای هر کس جاری نشود موهایم را در پس چارقدی پنهان کردم تا برای هر کس افشان نشود به دستانم یاد دادم به اعتماد دستی را نفشارد. اما به دلم چگونه بیاموزم تا دوست داشتن را به رویاها بسپارد.

مداد خاکستری

اين هم قشنگ بود...سكوت را مي پذيرم اگر بدانم, روزي با تو سخن خواهم گفت تيره بختي را مي پذيرم اگر بدانم, روزي چشمان تو را خواهم سرود مرگ را مي پذيرم اگر بدانم, روزي تو خواهي فهميد كه ((دوستت دارم))