قصه شب


دوباره شب شد وخسته از فریاد روز و دلگیر از همه نامردی هاش اومدم تا یک قصه دیگه بنویسم قصه غصه هایی که توی تنهایی آدما سرنوشتشون رو به رخ میکشه قصه آدمای رنگی اونایی که با رنگشون تو سیا هی شب گم میشن یا قصه ترکیدن بغض دلتنگی ها ،دلتنگی برای یک نقاشی رنگی تو قاب دیوار قدیمی شایدم برای بوی گل یاس، یا نه برای همه اون چیزایی که روزا رنگی و دلفریبن و شبا سیاه، با این همه دیگه قصه ای نمیمونه . غصه روزهای غریبی آدما توی این دنیای ماشینی میشه همون قصه شباشون اونوقت دیگه چیزی قشنگ نیست که از اون قصه بگی فقط باید منتظر باشی تا خواب بیاد خوابی که قصه اون ما رو به رویا ، به خیال ستاره ها تو آسمونها ببره جائیکه ماه میشینه تا با نورش شبای پر از خیال ستاره رو مهتابی کنه تا پلنگ قصه هارو اسیر داستان ماه و پلنگ بکنه، شایدم قصه دختر شاه پریون رو تعریف بکنه اما خوابی نمیاد که اینهمه رویا بلد باشه اگرهم باشه فقط یک شب تاریک که همیشه تکرار میشه ولی حالا صبح شده و نور آفتاب از کنار پنجره روی گونه های خیس از اشک شب پیش میاد و میگه اگه دنبال این بودی تا نور مهتاب شبای تاریکت رو آفتابی کنه حالا من خود آفتابم وقصه مثل شبای پیش تموم نشد

نوشته ای از دوستم باران

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

سلام. ممنون که سر زدين. نور آفتاب اما فقط همه ی اون سياهي ها رو روشن ميکنه. تمام تلخی ها رو. تمام روزمرگی ها رو. و چشماتو باز می کنه تا ببيني. تنها مرحم اينه که می بينی که در اين سياهی شريک زياد داری.

جوجو

سلام . خوبی ؟ خیلی وقت بود این طرفا نیومده بودم ! ممنون بابت لینک . پرونده ی شما هم فعلا تازه به مجمع رفته ( انتظار میره رای نیاره و کار به مراحل بعدی برسه ! )

یه نفر

سلام....؟؟؟؟جالب بود . موفق باشد و شاد و باز هم سربزنید .

باران

سلام...... تا بارش محبت آمیز مهربانی های دوست میباشد دیگر باران را یارای بارشی نیست و ابر بارانی من اینبار قطره ای شد و در آیینه نگاه مهربانی تو از گونه چکید وقتی بعد از غیبتی تقریبا طولانی به خانه دوست آمدم باید بگویم غافلگیر شدم از لطفت ممنونم فرصتی شد قدمی به کوچه بارانی بیا و نظر ترنمی بر شعر جدیدم بیانداز دوستارت باران

saba

سلام...زيبا بود..........ممنون که سر زديد.....در پناه حق

z.n.darya

ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زيبايی ٬ای نگاهت باده ای در جام مینایی .آه بشتاب ای لبت خمرنگ خون لاله یخوشرنگ صحرایی !زه بسی دور است لیک در پایان این راه٬فصر پر نور است...مغذرت میخوام بابت تاخیر....زیبا نوشتی مثل همیشه...من اپم از اون ورا رد شدی یه دسی هم واسه ما تکون بده...

آلبالو گيلاس

سلام.....نوشته خيلي زيبايي بود...........باراني باشي و پر از طراوت ...................آرزو مي‌كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني...........

sasha

سلام يا شما به روز نکرديد يا کامپيوتر من مشکل داره؟؟؟ولی بازم می گم نوشته قشنگی بود

Zeynab

دوست خوبم نوشته هات واقعاْ زيبا بود . اميدوارم که هميشه همين طور باشه . پاينده باشی و پيروز ....