« به یاد ِ با تو بودن»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

تنها و بی کس افتاده ام ، در کنار کوچه باغهای اقاقی با آمدن هر نسیمی منتظر آمدن بوی تو هستم و در آن فضای ملکوتی کوچه باغ توأم با درختان-

تک و توک نارنج .

رایحه ی دل پذیر نارنج ها ، همان حسّ ِ غریب و قدیمی را دروباره در تن خسته تر از خسته ام تازه می کند .

 

آه ، که چقدر دلم برای تو تنگ است ، از اعماق وجودم چیزی است که ریشه دوانده و از قلب آبی ام که تو را  فریاد می زند .

دلم مثل قایقی شکسته و فرسوده در کنار امواج خروشانی که به سنگها بر- خورد می کنند، تنها افتاده است و منتظر تو، همان سر نشین قدیمی .

 

روزی روزگازی بود که تو در کنار دلم بودی و دستان گرمت ، آغوشی داغ برای دل یخی ام و برق چشمانت همان علّت عشق و لبانت همان خواهش بوسه بود . اکنون منم تنها و بی تو و بیش تر از هر لحظه تنها و بی کس .

 

مه خاکستری رنگ ته کوچه باغ باز بی نهایتی غمم رابرایم باز گو می کند و مرا یاد وجود بی پایان تو می اندازد .

 

گل های اقاقی را پرپر می کنم و نثار راهی که می دانم هرگز به آن قدم نخواهی گذاشت ، برایت دسته دسته گل اقاقی می چینم، گل هایی که می دانم هرگز با دستانت آن ها را خوشبو نخواهی کرد .

برایت نارنج می چینم به یاد آن عطر خوش ات و به خوشرنگی لبان با طراوت تو ولی، می دانم که هرگز دستانت آنها را از من نخواهند گرفت .

 

بیا و پای بر قلب شکسته ی این پیر مرد بگذار ، بیا و صبر مرا که همچون زبانه های آتش مرا می سوزاند و خاکستر می کند و امیدت مرا دوباره از نو می سازد انتها ده .

بیا که تو هنوز همان پری رویاهای منی ، هنوز همان عشق منی ، عشق پاک و مقدّس من .

بیا که با توست مفهوم یکرنگی بارانهای من .

بیا که با توست مفهوم عشق ابدی و ازلی من .

بیا که با توست مفهوم حظور من، در انتظار تو .

پس بیا ...40.gif40.gif

 

 

من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد

/ 2 نظر / 4 بازدید
مداد سفید

سلام ...آقا حامد دمت گرم آپ می کنی خبرمون کن ديگه ...ولی با اين حال چه بگی چه نگی ما دوستت داريم پيشت ميايم ....اومدم بگم که آپ شديم اين هفته وبلاگ ما رو از دست نده که باهاتون زياد کار دارم ...راستی لوگو هم طراحی کردم اگه دوست داشتيد تو وبلاگتون بذاريد اونوقته که ما از خوشحالی ميميريم !!!! ( اغراق داشت )

حميد رضا

زيبا بود دوست عزيز در ضمن ما اين هفته آپ نداريم انشالله از هفته آينده دوباره شروع مي كنيم ومنتظرت هستيم