باله هایت را کجا گذاشتی؟

 

http://identify.whatbird.com/img/4/3390/image.aspx
 
پرنده بر شانه‌های انساننشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تونمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."
 
پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."
 
انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.
 
انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.
 
پرنده گفت: " غیر از توپرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست استكه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "
 
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشم‌اش به یك آبی بزرگ افتاد و بهیاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگیتوی دلش موج زد.
 
آنوقت خدا بر شانه‌های كوچكانسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریدهبودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستیعزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟"
 
انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.
 
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!
/ 3 نظر / 11 بازدید
نگار

سلام دوست خوبم.ممنون از لطفت.اين پستت خيلی عالی بود.واقعا لذت بردم.شاد باشی

عاطفه

سلام گلم خوبی؟ می دونی ما آدما فرشته هايی هستيم که تو پیچ و تاب زمونه خودمون رو گاهی گم می کنيم ....کاش هميشه فرشته خو و فرشته صفت بمونيم ..... خدا هميشه داره ما رو نگاه می کنه و همه جا هست کافيه صداش کنی .....کافيه بخوای ...اونوقت ببينم بی جواب می مونی عالی بود حميدجان ....... اميدوارم به اين هايی که می نويسی خصوصا اين پست پايينی اعتقاد داشته باشی! ممنون که خبرم کردی منتظر آپ بعديتم همیشه دوستدارت عاطفه